از دوست عزیزی که این مطلب را در جوابشان مینویسم به دلیل تاخیر در پاسخ عذرخواهی میکنم.
پیشدرآمد اول: از نظر من تجزیه طلبی و اعتقاد داشتن به اینکه فلان منطقه از کشوری باید مستقل و جدا از بقیه باشد نه تنها جرم نیست بلکه عقیده و اندیشه ای است قابل احترام. این حرف تا وقتی صادق است که همانند تمام فعالیتهای سیاسی دیگر، طرفداران این تفکر به طور مستقل و بدون حمایت تشکیلاتی کشورهای خارجی کار کنند. هر کس به کمتر از این اعتقاد داشته باشد از نظر من با مفهوم حقوق بشر مشکل اساسی دارد.
پیشدرآمد دوم: موضوع دخالت خارجی را به این دلیل در بند بالا طرح کردم که تجزیه بخشی از یک مملکت عملا در محدوده منافع کشورهای همسایه و حتی غیر همسایه جایگاه بسیار مهمی پیدا می کند. به همین دلیل هم انگیزه دخالت نیروهای خارجی در این حرکات بسیار بالاست. البته نه به این معنی که همه تجزیه خواهان عالم مزدور خارجی ها هستند. همه میدانیم که چنین نیست.
پیشدرآمد سوم: در تمام این متن منظور از آذربایجان منحصر به آذربایجان ایران (ونه کشور جمهوری اذربایجان) است.
بعد از این سه پیشدرآمد وارد متن اصلی میشوم. سوال این است که چرا با ایده تجزیه طلبی در ایران مخالفم؟ برای مخالفت با این نظریه چندین دلیل دارم:
۱- اشتراکات فرهنگی و تاریخی بین مردم ملل و اقوام ایرانی بسیار دیرین و استوار است. این مساله بیشتر از همه در مورد مردم آذربایجان صحت دارد. اشتراک دین و مذهب، اشتراک تاریخی بسیار و همزیستی مسالمت آمیز برای مدتهای طولانی در ادوار مختلف تاریخی امکان تداوم حیاتیک واحد جغرافیایی بنام ایران را به عنوان مملکتی بزرگ و نیرومند قوت می بخشد.
۲- بحث هزینه و فایده: هزینه تجزیه طلبی در مقایسه با سایر روشها بسیار بالاست. هدف تلاشگران سیاسی جامعه از هر فعالیتی (چه تجزیه طلبی و چه غیر آن) این است که راه حلی برای بهبود زندگی افراد آن جامعه بیابند. راه حل خوب آن است که در مقایسه با سایر روشها با اتلاف هزینه و زمان کمتری به هدف برسد. نیاز به توضیح نیست که تجزیه طلبی در هر جا روشی است پر هزینه. اما در مورد آذربایجان این روش بسیار بسیار پر هزینه تر از جاهای دیگر (مثل کردها در ایران یا ترکیه) است. در مورد آذربایجان این روش به حدی پر هزینه است که بسیاری تجزیه طلبی را ایده ای غیر واقع بینانه و حتی خیالبافی سیاسی میدانند.
۳- تجزیه طلبی یک راه حل نیست: تجزیه روشی است برای خلاص شدن از اصل موضوع. مثلا هیچ تضمینی نیست که یک اذربایجان مستقل حتما به عنوان مثال دمکراتیکتر هم باشد. یعنی در بهترین حالت یک آذربایجان مستقل آزادیهای زبانی را برای مردمش تامین میکند اما در زمینه حقوقی مثل حق برخورداری از امنیت اجتماعی، رفاه اقتصادی، آزادیهای مذهبی و ... هیچ راه حلی ندارد. از فردای استقلال همه مشکلات قبلی در قالبی جدید بروز میکنند. مشکل آزادی اقلیتها، مشکل اختلافات مذهبی و تامین ازادی سیاسی مردم از جمله مخالفین ایده تجزیه! و ...
۴- امکان پذیری همبستگی ملی بین مردم ایران: به نطر من مشکلات حقوق ملتها در ایران به دلیل همبستگی تاریخی-فرهنگی و مذهبی مردم در قالب یک گفتمان مناسب قابل رفع و رجوع است. یعنی ایرانیان میتوانند با تعریفی مناسب و فراگیر از منافع ملی هم اقتدار سیاسی مملکت را حفظ کنند و هم حقوق حقه همه احاد جامعه را تامین نمایند. یعنی از نظر تئوریک اگر جامعه را سیستمی ترمودینامیکی فرض کنیم این کار نه تنها شدنی بلکه مسیری است مطلوب. اما از نظر عملی امکان تحقق این مساله بستگی به ارده و هوشیاری مردم و علی الخصوص روشنفکران ایرانی دارد. اگر روشنفکران ما در مقابل نیاز جامعه ایرانی بر بازتعریف منافع ملی بیشتر از این مقاومت کنند خود بخود روش مصالحه و همبستگی ملی را دشوارتر میکنند.
و اما مطلب نهایی اینکه ضعف و قوت همه روشهای سیاسی (و همه دلایل اشاره شده در بالا) با زمان تغییر می کند. اتفاقاتی که در آینده رخ میدهد و نحوه برخورد همه ما با این اتفاقات، کفه ترازو را به نفع یا ضرر یک روش و یا دیگری تغییر خواهد داد. بنابراین شاید اگر من این متن را سالهای اول بعد از پایان جنگ مینوشتم کفه همبستگی ملی ایران بسیار بسیار سنگین تر میبود. اما سیاست دولتهای هاشمی و خاتمی در زمینه مسایل ملل در ایران و برخورد طیفهای روشنفکری ایرانی با این سیاستها (مخصوصا حمایت و تشویق رژیم برای سرکوب حقوق ملل تحت ستم از طرف برخی از روشنفکران فارس) باعث سبکتر شدن کفه همبستگی ملی در مقابل تجزیه شده است. هر چند هنوز هم کفه همبستگی ملی به نظر من خیلی سنگینتر است اما همچنانکه گفتم این سنگینی و سبکی با زمان متغیرند و اگر روزگار چنان بگردد که این سالها گردیده است آینده طور دیگری رقم خواهد خورد.
